عزیز از دست رفته
غافلگیر شدن نگاهم را
وقتی که چشمانم
آویزان هرم نگاهت میشود
دوست دارم....
پسرم میخوام از یه فرشته مهربونی که سالهای سال کنارم بود من قدرشو ندونستم و
وقتی رفت پیش خدا و در بهشت آروم شد بگم. مادر بزرگ عزیزم که از وقتی که بدنیا اومدم
تا وقتی که عروس شدم کنارم بود اما قسمت نشد تا شاهد بدنیا اومدن فرزندم باشه.خیلی
دوست داشت عروسی منو ببینه اما اجل مهلتش نداد و خیلی زود پرواز کرد و رفت به
آسمون . میدونم که اگه الان بود عاشقش میشدی....
آخه اون دایی علیرضا رو بزرگ کرد چقد دوستش داشت.
حیفففففففففففففففف!!!!!!
فقط شاهد بله برونمون بود وای که چقد از بابایی خوشش اومده بود. بابایی هم خیلی
دوستش داشت اما قسمت نشد تا با این فرشته ی مهربون بیشتر آشنا بشه همین مدت
کوتاه جوری بابایی دوستش داشت که الانم گاهی حسرت میخوره میگه: کاش زنده بود
بیشتر میدیدمش.
نمیدنم چرا یهو دلم هواشو کرد و بی اختیار از چشمام اشک سرازیر شد. آخه مادر بزرگم
خیلی منو دوست داشت منم دوسش داشتم، حتی تا همین چند وقته پیش خوابشو میدیم.
یه شب خواب دیدم بهم گفت: من پسرتو ندیدم بیار ببینم .
صبح که خوابمو برای بابایی تعریف کردم گفت: حتما فردا که شب جمعه هست بریم سر
مزارش، شاید چشم انتظار دیدن نتیجه اشه.
با بابا جونی و مامان جونی به همراه خاله سپیده و دایی علیرضا رفتیم بی بی سکینه. اول
رفتیم زیارت بی بی سکینه از نوادهگان امام موسی بن جعفر(ع) و بعد سرمزار مادر بزرگ
عزیزم.
خدا بیامرزتش.

اولین حضور پسرم در مکان زیارتی که شما تو این عکس 5 ماه و 20 روزه بودی.
شب ساعت 12 حضرت معصومه (س) طلبید با عمو ابراهیم دوست بابایی رفتیم قم و
جمکران . ایشالله تا یکماه دیگه دخملشون بدنیا میاد.


عزیز از دست رفته
